حكيم ابوالقاسم فردوسى

828

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به دو گفت منديش و رامش گزين * من از تو ندارم بدل هيچ كين چو مادرت بر تخت زرّين نشست * من اندر نهادم بدست تو دست بگفتم كه من دست شاه زمين * بدست تو اندر نهم همچنين همان روز پيمان من شد تمام * نه خوب آيد از شاه گفتار خام سكندر منم و ان زمان من بدم * به خوبى بسى داستانها زدم همان روز قيدافه آگاه بود * كه اندر كفت پنجهء شاه بود پرستنده را گفت قيصر كه تخت * بياراى زير گُلَفْشان درخت بفرمود تا خوان بياراستند * نوازندهء رود و مىخواستند بفرمود تا خلعت خسروى * ز رومى و چينى و از پهلوى ببخشيد يارانش را سيم و زر * كرا در خور آمد كلاه و كمر بطينوش فرمود كايدر مه ايست * كه اين بيشه دورست راه تو نيست بقيدافه گوى اى هشيوار زن * جهاندار و بينا دل و راى زن بدارم وفاى تو تا زنده‌ام * روان را به مهر تو آگنده‌ام [ رفتن اسكندر به شهر برهمنان ] و ز ان جايگه لشكر اندر كشيد * دمان تا به شهر برهمن رسيد بدان تا ز كردارهاى كهن * بپرسد ز پرهيزگاران سخن برهمن چو آگه شد از كار شاه * كه آورد زان روى لشكر به راه پرستنده مرد اندر آمد ز كوه * شدند اندران آگهى همگروه نوشتند پس نامه‌يى بخردان * بنزد سكندر سر موبدان سر نامه بود آفرين نهان * ز داننده بر شهريار جهان كه پيروز گر باد همواره شاه * بافزايش و دانش و دستگاه دگر گفت كاى شهريار سترگ * ترا داد يزدان جهان بزرگ چه دارى بدين مرز بىارز راى * نشست پرستندگان خداى گرين آمدنت از پى خواسته‌ست * خرد بىگمان نزد تو كاسته ست بر ما شكيبايى و دانش است * ز دانش روانها پر از رامش است شكيبايى از ما نشايد ستد * نه كسى را ز دانش رسد نيز بد نبينى جز از برهنه يك رمه * پراگنده از روزگار دمه اگر بودن ايدر دراز آيدت * بتخم گياها نياز آيدت فرستاده آمد بر شهريار * ز بيخ گيا بر ميانش ازار سكندر فرستاده و نامه ديد * بىآزارى و رامشى برگزيد سپه را سراسر هم آنجا بماند * خود و فيلسوفان رومى براند پرستنده آگه شد از كار شاه * پذيره شدندش يكايك به راه ببردند بىمايه چيزى كه بود * كه نه گنج بدشان نه كشت و درود يكايك برو خواندند آفرين * بران بر منش شهريار زمين سكندر چو روى برهمن بديد * بران گونه آواز ايشان شنيد دوان و برهنه تن و پاى و سر * تنان بىبر و جان ز دانش ببر ز برگ گيا پوشش از تخم خورد * بر آسوده از رزم و روز نبرد